نمی دانم چرا این روزها با وجود تمام مشکلات سیاسی و حجم بالای زور، فشار و خفقانی که برای کشورم بوجود آمده است این قدر امیدوارم؟ شاید چون آن قدر خرابکاری ها از حد و مرز گذشته و آن قدر ظلم و جنایت زیاد شده که تصور ادامه وضعیت از تغییرش سخت تر شده است.
گاهی به دختران معصوم و
زیبای کشورم نگاه می کنم که مثل سیندرلا هستند. دختر زیبای خاکسترنشینی که با اصل
و نسب است و ریشه دار، زیبا و دارای ثروتی زیاد که از بد روزگار پدر و مادرش (صاحبان
واقعی ثروت) را از دست داده و به گوشه ای رانده شده و یک عده معدود او را استثمار
می کنند، ثروتش را می دزدند و او را تحقیر می کنند و اجازه ورود به اجتماع را به
او نمی دهند. آنها او را در خانه زندانی کرده اند و از او مانند برده کار می کشند،
ثروت اجدادی او را به غارت برده و برای خودشان زیور آلات و لباسهای گوناگون و گران
قیمت خریداری می کنند و می ترسند کسی روی زیبای او را ببیند چون می دانند چقدر او
جذاب است.
دشمنان ایران دقیقاً شبیه
به کاراکترهای آناستازیا، درزیلا و مادرشان هستند. چقدر جالب است که این داستان
آدمهای با اصالت و بی اصالت هیچ وقت قدیمی نمی شود.
آنها ظاهری زشت و باطنی
زشت تر دارند. به دنبال جاه، مقام و پول هستند چون از آن محروم بوده اند و این ها
برایشان اعتبار می آورد. لباسهای زشتِ گران قیمت به تن می کنند چون فکر می کنند به
این روش دیده می شوند. راه رفتن آنها نشان از تازه به دوران رسیدگی آنهاست چون
متانت ندارد. تقلب می کنند تا به هر قیمتی شده پیروز بنظر برسند. بقیه را مسخره می
کنند تا به ذهن معیوبشان خودشان جلوه کنند. بی هنر و بی احساس هستند، آنها با
دنیای هنر هیچ رابطه ای برقرار نمی کنند و بی اندازه بی هنر هستند این یکی از خصیصه
های بارزی است که بشدت ذاتی است و از بدشانسی آنها اکتسابی نیست با هیچ قیمتی هم نمی
شود آن را خرید. مهربانی در وجود آنها نیست، آنها سعی می کنند مهربان باشند ولی از
آن جایی که قلب با مغز هماهنگ است آنها را لو می دهد.
همه کارها و حرکاتشان فقط به منظور بیشتر دیده
شدنشان هست. تا جایی که بتوانند ظلم و ستم می کنند تا بتوانند آنچه را یک شبه و به
چشم به هم زدنی بدست آورده اند حفظ کنند از ترس اینکه دوباره به فلاکت نرسند و طعم
فقر را نچشند. غافل از این که از شانس بد
آنها و قوانین جهان، آن قدر این بی ریشگی و اصالت صفت های غالب و تابلویی هستند که
از دور هم می شود تشخیصشان داد حتی از عکس یا نقاشی یا حتی مخفی شده زیر عمل های
مختلف جراحی و زیر لباسهای گران قیمت. عجیب ژن غالبی دارد این بی اصالتی.
واقعاً این ژن اصالت چه
فاکتوری دارد که این قدر پرقدرت است؟
چرا گاهی آدمهای ساده و
بدون رنگ و روغن این اندازه پررنگ هستند و آدمهای تو خالی کمرنگ؟
شاید همین زور و تقلای
مداوم آنها در رقابت و به پایِ اصالت رسیدن هست که تا این اندازه برایشان مهم است
که حاضر هستند بخاطرش آدم بکشند. شاید داشتن این ژن معیوب که مایه لو دادن آنها
زیر کوهی از خرج و بپاش و بریزها است که دردسرشان داده است. شاید هم حکایت از عقده
ای فراتر از بحث روانشناسی باشد و برای آن باید وارد مبحث پزشکی بشویم.
در کتاب شازده کوچولو در
جایی آنتوان دوسن اگزوپری به زیبایی می گوید :
شازده
کوچولو از گل پرسيد: آدمها کجان؟ گل گفت: باد به اين ور و آن ورشان ميبرد، اين بی
ريشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.
همه با چشم خود دیدیم آنها
در طول این چهل و چهار سال چه کارهایی کردند چقدر به این در و آن در زدند که بمانند.
از گرفتن پست و مقامهای بالا به خود و اقوامشان دادن ها تا کشتن فرزندانشان بخاطر
ماندن در پستی که پشیزی هم ارزش ندارد. این همه تقلای بیخود برای ماندن در جایی که
شاید فکر می کردند برایشان آبرو می خرد. تأیید می آورد ولی نیاورد. کار نمی کنه.
از پلیدی کاری درست و درمون در نمی آد. با مدرک و پست و خانه و ماشین نمیشه خیال
آسوده خرید. نمیشه اصالت خرید، ریشه خرید.
آنها هیچ وقت نتوانستند
آن چه را که می خواستند بدست بیاورند. آنها توجه می خواستند نه نگاه عاقل اندر
سفیه بقیه را. آنها ثروت (غنی شدن) می خواستند نه پول. آنها بی نیازی می خواستند
نه امکانات مالی زیاد و حرص بیشتر. آنها ظاهری زیبا می خواستند نه ظاهری کریه زیر
خرواری از عمل های جراحی که هنوز زشت است. آنها اخلاقی می خواستند که برایشان آبرو
بسازد نه بی آبرویی و ننگ. آنها شاید دوست داشتند دور و برشان با آدمهای حسابی پر
شود نه آدمهایی از جنس خودشان. برای آنها هیچ ننگی بالاتر از این نبوده که بعد از
این همه سال با وجود داشتن این همه امکانات و منابع، نسل سومشان هم هنوز عین همان
نسل اول بدبخت است.
آنها هیچ وقت نفهمیدند که
صدای بلند بی ریشگی آنها نمی گذارد هیچ با اصل و نسبی به آنها نزدیک شود. چند بی
ریشه مثل خودشان هم اگر چند روزی قد کشیدند ولی سرانجام همان جا در جا خشکیدند.
آنها نمی دانند که چرا
رشد نمی کنند، آنها هرگز نمی فهمند که چرا بقیه رشد می کنند. آنها حتی نمی دانند
ریشه محکم در خاک داشتن باعث این ماندگاری بقیه است. نمی دانند چرا خودشان هرگز گل
نمی دهند حتی برگهایشان هم بندرت رشد می کنند آن هم زرد و خشک.
آنها با خودشان فکر می
کنند آفتاب که هر روز به آنها می تابد و به لطف داشتن منابع کشور کود خوبی هم به
آنها تزریق می شود که می بایست باعث رشدشان بشود پس باید دیده شوند ولی رشد نمی
کنند آن کود هم فقط بوی بد آنها را زیادتر می کند. نقش کود برای گیاه هرزه مثل نقش
پول است برای آنها . هیچ وقت نمی فهمند ریشه سستشان براحتی قابل درآوردن است.
آنها نمی فهمند چرا این
خورشید پر نور که به همه یکسان می تابد نمی تواند به آنها انرژی بدهند، نمی تواند
آنها را غنی کند. خورشید هم برایشان کار نمی کند.
دختران ایران با وجود تمام
مشکلاتی که دارند مانند سیندرلا خوش قلب، امیدوار و پر انرژی هستند هنر و استعداد
دارند. زیبایی دارند و با وجود تمام محدودیت ها و در حالی که روسری به سر دارند، از
زندگی لذت می برند و قوی هستند.
در مقابل، خواهران و مادر
سیندرلا همیشه محکوم به شکست هستند در هر فرهنگی و هر کشوری. و از شانس بد آنها، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا آنها نتوانند جان تازه ای بگیرند و روزی هزار بار حسرت بدل
در آرزوی سیندرلاها روزهایشان را سیاه کنند.
دختران سرزمینم هر روز با
وجود اینکه زندانی شده اند و استثمارشان می کنند، با کالسکه زرین و کفش بلوری پا
به دنیای خارج از محیط مسمومِ موجود می گذارند و دوازده شب همه جادوهایشان باطل می
شود. ولی عاقبت آن روز برای آنها خواهد رسید که دیگر نگران رسیدن به ساعت دوازده
شب نباشند. روزی که با خاطری آسوده در کشورشان زندگی کنند و حتی سایه آدمها پلید
را هم نبینند. روزی که هر کدام از آنها پرنسس ایران هستند.
این داستان سیندرلا عجب
شاهکاری است هیچ وقت قدیمی نمی شود و از مد نمی افتد. این چالرز پرو Charles Perrault عجب
اصالتی داشته که چندین قرن بعد، هنوز هم صدای اصالتش با نوای زیبایی به گوش می رسد.
