قدرت کلمه ای است که در معانی مختلف ظاهر می شود. با توجه به این که در چه موضوعی بخواهیم این کلمه را بکار ببریم. قدرت در ورزش، در عشق، قدرت در معنی آکادمیک آن، در کار، در سیاست هر کدام تعریف متفاوتی دارد.
ولی من می خواهم به معنی کلی آن نگاهی داشته باشم. آن چه همه ما در اولین لحظه ای که این کلمه را می شنویم به ذهنمان می رسد، یک توانایی است برای انجام کاری که نتیجه اش مثبت باشد و به اصطلاح در هدفی بخصوص موفقیت حاصل شود و بتواند عده ای را نیز سهیم کند که آنها نیز از نتیجه راضی باشند.
اول از همه باید بگویم همیشه اشتباهی بوجود می آید در تعریف کلمه قدرت (Power) و تسلط (Authority). بیشتر افراد دنیا می پندارند که این دو لغت یک معنی واحد دارند.
جامعه شناسان بر این اعتقاد هستند که قدرت در قرون مختلف دارای معانی مختلف بوده است و برای مثال اعتقاد دارند در قرون گذشته سرمایه به مقدار زیادی قدرت بهمراه داشت ولی در قرن 21 نوع دیدگاه ها و اطلاعات کارآمد داشتن در مورد حرفه، مهم تر است.
آنها بر این باور تأکید دارند که قدرت و نفوذ می توانند خیلی بهم نزدیک باشند. قدرت همچنین پایدار و استوار است. عملی که روزی پیروز میدان و فردا شکست خورده است ضعف است نه قدرت. از این رو پول و سرمایه چون می تواند روزی در معرض ورشکستگی یا دزدی قرار بگیرند دیگر در این قرن قدرت به حساب نمی آیند.
این روزها اگر دقت کرده باشید به خیلی از افراد مشهور موفق در حرفه شان در دنیا، لقب امپراطوری می دهند، چون آنها محیطی را در اطرافشان بوجود آورده اند که قدرتی غالب بهمراه دارد.
روانشناسان معتقدند آنها این قدرت و توانایی را دارند که عده زیادی از مردم را با خود همراه کنند، بطوری که آنها نیز قبول کنند که همکاری داشته باشند یا بصورت مالی یا فکری یا عملی.
آن چه شما را بصورت داوطلبانه و باید بگویم مشتاقانه به سمت محصولی می کشد که چندین برابر قیمت تمام شده آن برایش پرداخت کنید، در حالی که نوع دیگری از آن را هم اکنون دارید، و اشکالش این است که فقط کمی قدیمی شده است، نشانه قدرت صاحبان و تولید کنندگان آن محصول است.
در شغل و حرفه قدرت مساوی موفقیت است. کنترل موقعیتها را در دست داشتن است. و این به پختگی و سیاست نیاز داد. روابط عمومی خوب و نفوذ مؤثر، درستکاری و امانت در کار همه قدرت به ارمغان می آورند.
قدرت کسی را زیر پا له نمی کند و برای بالا رفتن و پیشرفت پایش را روی شانه بقیه نمی گذارد. متکی به خویش است. به زور از کسی تقاضای کمک و گدایی نمی کند، از این رو آرام و مطمئن است و چون راه درست را نیز در پیش گرفته و مصمم است، به هدفش می رسد.
شخصی که نمی تواند کنترل موقعیتها را به دست بگیرد بشدت عاجز است و به زور متوسل می شود که ممکن است موردی بتواند کنترلی داشته باشد ولی موقتی است. قدرت انجام کار یا هنر همراه کردن عده ای را نیز با خود ندارد. از این رو قدرت به قدرت کاذب تبدیل می شود.
یادم می آید در دبیرستان که درس می خواندم سال اول مدیری داشتیم بسیار خشن و بی ادب همیشه زبانش به حرفهای ناروا می رفت و چهره اش از همان ابتدای صبح خشن و عصبانی بود، حتی لباس پوشیدنش نیز خشن بود. به بچه ها زور می گفت و از آنها انتظارات بی جا داشت. همه چهار ستون مدرسه را جاسوس گذاشته بود و به شدت به خیال خودش می خواست کنترل مدرسه را به دست بگیرد.
دبیرستان ما بسیار پرجمعیت بود و البته کنترل یک جمعیت زیاد، کاری بس دشوار است ولی او افراد زیادی را به استخدام گرفته بود و امکانات زیادی به علت رابطه خانوادگی با فرد بسیار معروفی نیز داشت. به خیال خودش "قدرتی" داشت. ولی او فقط یک ترسو و خشن در نتیجه یک ضعیف بود و صلاحش زور بود، همین. او معنی انضباط و دیسیپلین را نمی دانست و مثلاً می خواست مدرسه انضباط داشته باشد ولی مدرسه شبیه به پادگان شده بود. هر روز برای ورود به مدرسه همه کیف دانش آموزان بازحویی می شد و مقررات سختی برای ورود از درب مدرسه گذاشته بود، بطوریکه تک به تک وارد مدرسه می شدیم آن هم با آن جمعیت.
بچه های بی گناه به خاطر نمره انضباط مجبور به رعایت قوانین خودخواهانه او بودند. ولی پر واضح است که هیچ وقت دل بچه ها را بدست نیاورد و هیچکس را به غیر از معدودی از کارکنانش که حقوق خوبی به آنها می داد با خود همراه نکرد. به خاطر همین بعد از گذشت یکسال، آن به اصطلاح قدرتش کاملاً متلاشی شد و او را از مدیر بودن برای همیشه خلع کردند و شنیدم که دیگر حتی اجازه مدیریت در هیچ مدرسه ای را به او نمی دادند. البته به خاطر یک رسوایی اخلاقی که نمی خواهم در این جا به آن بپردازم که مورد بحث ما نیست، هم بود و همچنین شکایتهای زیاد والدین و دبیران و دانش آموزان.
سال بعد از آن و تا سال آخری که آن جا بودم مدیری به جای او آمد که واقعاً بنظرم قدرت داشت، بسیار آرام و با سیاست بود. جوی بسیار با نظم در مدرسه حاکم بود. بچه ها آرام بودند و احساس نمی کردند که به آنها ظلم می شود. او مدیریتش در مدرسه پایدار شد بدون زور یا خشونت بچه ها او را قبول داشتند دبیران حمایتش می کردند و او هم به مدیریت مدرسه، مسئولیت حقیقی اش می رسید و از همه مهمتر بین مردم احترام داشت و او را می خواستند همین به او اعتماد بنفس می داد و احتیاجی به شوی قدرت راه انداختن نداشت چون قدرت حقیقی را داشت. روز معلم اتاقش پر از گل و کارت و هدیه شده بود بطوریکه جای راه رفتن کم شده بود و گلدانهای گل را پشت درب اتاق او گذاشته بودند. بنظرم به هدفش رسیده بود و بقیه هم راضی بودند.
قدرتی که زور پشت سر آن باشد هیچ ارزشی ندارد، چون عده ای ناراضی خواهند بود و اگر این عده تعدادشان به اکثریت برسد برای صاحب زور نتیجه اش معکوس خواهد بود.
قدرتی که زور پشت سرش باشد، معنی دیگری هم دارد و آن "ترس" است. ترس باعث بودجود آمدن زور و فشار بی دلیل می شود. هر مقدار ضعف بیشتر باشد و یا حتی احساس ضعف بوجود آید، فرد بیشتر اصرار دارد حرفش را به کرسی بنشاند و مقدار زورگویی بیشتر می شود.