۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

انقراض نسل


خبر بسیار غم انگیز مرگ ببر آمور را در پارک ارم که شنیدم، واقعاً متأثر شدم. این دو ببر بسیار زیبا که در راستای طرح احیای ببر منقرض شده مازندران به ایران آورده شده بودند، قرار بود در پناهگاه حیات وحش میانکاله نگهداری شوند.

پناهگاه حیات وحش میانکاله، آماده پذیرش ببرها نشد و این ببرها در پارک ارم تهران نگهداری شدند تا اینکه ببر نر دیروز جان باخت و ببر ماده نیز در وضعیت مناسبی نیست.
همین که ما نمی توانیم از یک ببر که موجود خیلی تیتیش مامانی و نازک نارنجی هم نیست، مواظبت کنیم، نشانه درایت و اقتدار ماست. باید به خودمان خسته نباشید بگوییم.
فکر کنم خیلی از صفتهای ایرانیها و گونه ایرانی آنها در خطر انقراض قرار دارد از جمله به موارد زیر می توان اشاره نمود :
آدمهای یک رو و یکرنگ و با صداقت
آدمهایی که بتوانند فکرشان را بکار بیندازند (عاقل بودن)
حس همکاری در همه محیطها، مخصوصاً محیط کار (کاملاً منقرض شده)
فضول نبودن (کاملاً منقرض شده)
مادی نبودن (کاملاً منقرض شده)
بیان ساده و صریح داشتن
یادگیری رسوم آداب معاشرت و یا حتی کنجکاوی برای فراگیری آن
خودخواه نبودن
خرافاتی نبودن
مسئولیت پذیر بودن (کاملاً منقرض شده)
حسود نبودن و چشم و هم چشمی نداشتن (کاملاً منقرض شده)
رانندگی با توجه به قانون و مقررات و با متانت
قدردانی و تشکر
پز ندادن

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

Vegetarian

چند سالی است که تب خوردن سبزیجات بدون خوردن حتی قطعه ای از گوشت قرمز و سفید و هر نوعی از گوشت خیلی مد شده است و وجیتریین بودن طرافدارانی پیدا کرده است در ایران هم نوعی از با کلاسی محسوب می شود.


من که از مخالفان این روش خوردن غذا هستم، اعتقاد دارم که هر فرد باید از همه نوع غذا بخورد ولی به اندازه، چون بدن انسان به همه آنها احتیاج دارد و این را من از خودم درنیاورده ام و محققان تغذیه و پزشکان این را طی سالها تحقیق و آزمایش ثابت کرده اند.
دسته ای از گیاهخواران که به veganism شناخته می شوند، نه تنها از خوردن گوشت جانداران پرهیز می کنند، بلکه خوردن شیر و لبنیات و حتی تخم مرغ و عسل و کلاً هر آن چه خاستگاه جانوری دارد را نیز از برنامه غذایی خود حذف می کنند.
این روش به نظرم هیچ کمکی به سالم بودن نمی کند، و در مواردی هم کمبود آن مواد در بدن موجب صدمات جدی می شود مخصوصاً در سنین 50 به بالا که بدن سیر سوخت و ساز خود را کم می کند هر آن چه در طول این 50 سال برای سلولها اندوخته شده است، یا نشده است اثرات خوب یا بد خود را نشان می دهد.
فقط در حالتی باید از خوردن ماده غذایی خاصی جلوگیری کرد که شخص به خوردن آن ماده حساسیت غذایی داشته باشد و بدن او واکنش نشان بدهد، یا "پزشک متخصص" تجویز کرده باشد که معمولاً پزشک خوب و مطلع، خوردن هیچ ماده ای را منع نمی کند فقط توصیه می کند که کمتر یا بیشتر استفاده شود. یا شخص را در یک بازه زمانی مشخص از خوردن آن منع می کند.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

فرق عشق و دوست داشتن



Jose Jose - El amar y el querer

Casi todos sabemos querer
Pero pocos sabemos amar
Es que amar y querer no es igual
Amar es sufrir querer es gozar
El que ama pretende seguir,el que
Ama su vida la da
Y el que quiere pretende vivir y
Nunca sufrir y nunca sufrir
El que ama no puede pensar todo lo da
Todo lo da, el que quiere pretende
Olvidar y nunca llorar y nunca llorar
El querer pronto puede acabar, el amor
No conoce el final,es que todos sabemos
Querer pero pocos sabemos amar
El amar es el cielo y la luz, el amar
Es total plenitud, es el mar que no
Tiene final es la gloria y la paz
Es la gloria y la paz, el querer es la
Carne y la flor es buscar el obscuro
Rincón, es morder arañar y besar
Es deseo fugaz, es deseo fugaz
El que ama no puede pensar todo lo da
Todo lo da, el que quiere pretende
Olvidar y nunca llorar y nunca llorar
El querer pronto puede acabar, el amor
No conoce el final,es que todos sabemos
Querer pero pocos sabemos amar

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

حدس بزنید!

اگه تونستید بگید که عکس بامزه زیر مربوط به چه کسی است؟




.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

این هم عکسهای بعدی ایشان:






۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

کمک خنده!

نمی دونم این وسیله بسیار مفید و به درد بخور ابتکار کی بوده؟ فکر کنم کار IKEA باشه. به ابتکارهای ساده و کارآمد اونها شبیه است.


۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

Lost

من سریال Lost را ندیده ام، ولی عاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآشق این کاریکاتورم.


۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

Wonderwall = Wonderful

 Ryan Adams - Wonderwall


Today is gonna be the day
That they're gonna throw it back to you
By now you should've somehow
Realized what you gotta do
I don't believe that anybody
Feels the way I do, about you now
Backbeat, the word was on the street
That the fire in your heart is out
I'm sure you've heard it all before
But you never really had a doubt
I don't believe that anybody
Feels the way I do about you now
And all the roads we have to walk are winding
And all the lights that lead us there are blinding
There are many things that I
Would like to say to you but I don't know how
Because maybe, you're gonna be the one that saves me
And after all, you're my wonderwall
Today was gonna be the day
But they'll never throw it back to you
By now you should've somehow
Realized what you're not to do
I don't believe that anybody
Feels the way I do, about you now
And all the roads that lead you there are winding
And all the lights that light the way are blinding
There are many things that I
Would like to say to you but I don't know how
I said maybe, you're gonna be the one that saves me
And after all, you're my wonderwall
I said maybe, you're gonna be the one that saves me
And after all, you're my wonderwall
I said maybe, you're gonna be the one that saves me
you're gonna be the one that saves me
you're gonna be the one that saves me

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

انسان بودن

امروز عصر اتفاقی برام افتاد که می خواهم در موردش بنویسم.

کنار یکی از خیابانهای بسیار شلوغ، منتظر تاکسی ایستاده بودم.  یک ماکسیمای سیاه (همرنگ دلهای سرنشینانش) که می خواست از پارک در بیاید. با سرعت زیاد و بدون این که برگردد و عقب ماشینش را نگاه کند به من برخورد کرد و من بشدت به زمین خوردم. به روی زمین افتاده بودم و چون سرعتش هنوز کم نشده بود، نزدیک بود که با ماشین از روی من رد شود. زانوانم زخم شدند و مچ یکی از دستانم هم همینطور و پشت سرم بشدت درد گرفت، به گردنم با شدت ضربه خورد، فقط شانسی که آوردم و واقعاً نجاتم داد. لپ تاپم توی کوله پشتیم بود و هنگام برخورد قسمت عقب ماشین به شدت به کیفم و در نتیجه لپ تاپم خورد و مرا پرت کرد. انگار به نوعی سپرم شد.
به هر حال بلند شدم و به راننده که تا به او رسیدم، تازه از ماشین پیاده شده بود و پسری حدوداً 22 یا 23 ساله بود گفتم مگر وقتی دنده عقب می گیری پشت سرت را نگاه نمی کنی؟ و یک بد و بی راهی هم بهش گفتم.
 نکته ای که می خواهم بگویم و به خاطرش این پست را نوشتم این بود که بغل دست راننده خانمی نشسته بود که با پوششی برتر و سیاه خود را کاملاً پوشانده بود و من هم چون یک لحظه به او نگاه کردم متوجه نشدم که مادرش بود یا خواهرش یا هرکی، فقط خیلی خیلی برایم جالب بود که او اصلاً هیچ عکس العملی نشان نمی داد و سرش را به زور و به آرامی فقط به اندازه چند درجه کج کرد تا مرا که به پسرشان معترض بودم ببیند. من فکر می کنم اگر من یا هر کسی دیگر جای آن خانم بود بطور قطع از ماشین پیاده می شد که ببیند چه به سر آن که پسرش زیر گرفته آمده است. ولی این شخص چنان بی رگ و بی حس بود که تکان نمی خورد.
وقتی به کاری که داشتم رسیدم، در راه برگشت به خانه و تا همین الآن که دارم می نویسم به این موضوع فکر می کنم که چه اتفاقی ممکن است برای یک "انسان" بیفتد که تا این حد جان انسان دیگری برایش بی ارزش باشد. یعنی چه می تواند به سرش آمده باشد؟ همش فکرم درگیر این موضوع است که در خلال این سالها چه بر سر شعور و فرهنگ چندین هزار ساله که هر روز به آن می بالیم آمده است. فکر کنم هر حیوانی دیگر هم جای آن نشسته بود حتماً ناخود آگاه از ماشین خارج شده بود ببیند چه شده و آیا من زنده هستم یا مردم؟ کار راننده ماشین یک بی توجهی آنی و یک حرکت احمقانه بود، مثل کسی که مست باشد یا مواد مصرف کرده باشد ولی کار آن خانم نشانگر شخصیت و تربیتش بود.
به جای این که ما ایرانیها به فکر بالیدن به فرهنگ و پیشینه خود باشیم و یا به فکر چیزهای بی اهمیت که هیچ تأثیری در زندگیمان ندارد، بهتر است سعی کنیم اول از همه بعنوان یک انسان "انسان" باشیم. همین چیزهای کوچک است که چهره واقعی ما را نشان می دهد. هر جای دنیا هم که برویم کسی از ما راجع به پیشینه مان نمی پرسد، آنها ما را بر اساس رفتارمان، عکس العملمان و گفتارمان قضاوت می کنند. من از صمیم قلب متأسفم که در کشورمان کسانی داریم که انگار مرده اند و فقط حرکت می کنند، آنهم به زور. من از این جهت نام مرده به آنها می دهم، چون هیچ کدام از حسهایشان که در آدم زنده و نرمال کار می کند، در آنها کار نمی کند.
اگر دنبال معنی "انسان بودن" هستید، تعاریف زیادی وجود دارد برای دسترسی به یک تعریف ساده و کلی به لینک زیر بروید:

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

پسر من همش پای بازی کامپیوتره!


این متن را توسط ایمیلم دریافت کردم نمی دانم نوشته چه کسی است؟

سؤالات متداولی که از مهندسین کامپیوتر در جمع دوستان و آشنایان پرسیده می شود:

مهندس، 
- این کامپیوتر ما ویروسی شده، چیکارش کنیم؟

- الآن یه کامپیوتر توپ تو بازار چنده؟
 - این پسر من همش پای بازی کامپیوتره، مشکلی پیش نمیاد؟
 - فیلتر شکن تازه چی اومده؟
 - چطوری میشه Password یکی رو فهمید؟
 - چطور میشه فهمید دخترم تو اینترنت چیکار می کنه؟
 - این عکسهای ما همش یهو پاک شده، چیکار کنیم؟
 - کامپیوتر من بالا نمیاد، چیکارش کنم؟
 - کی میای پیش ما یه حالی به این کامپیوترمون بدی؟ سي دی های جديدتم بيار!!!
 - الان ویندوز چی خوبه؟!!!
 - چطوری میتونم سریع تایپ یاد بگیرم؟
 - يه لپ تاپ دست دوم مناسب توی دوستات كسی نميفروشه؟؟؟
  - به نظر تو RAM بیشتر تو سرعت بازی تأثیر داره یا CPU یا کارت گرافیک؟
 - بخوام کامپیوترم رو ارتقاء بدم چقدر پام در میاد؟
 - الان Bill Gates پولدارتره یا Steve Jobs؟
 - به نظر تو ممكنه قيمت Cool Disk از اينم پايين تر بياد؟؟؟
 - بخوام با کامپیوتر پول در بیارم چیکار کنم؟
 - کلاس چی برم؟
 - ميگن Nokia فلان مدلش خوب آنتن نميده. اما من شكلشو خيلی دوست دارم....حالا به نظرت چيكار كنم؟؟
 - واسه این کامپیوتر ما مشتری سراغ نداری؟
 - با اين كامپيوترت يه كدی بزن همه كانال های ماهواره ما باز شه!!!
 - چرا من تو وصل کردن دوربین دیجیتالم به کامپیوترم مشکل دارم؟
 - بلوتوث جديد چی داری؟ بفرست بياد!!!
 - اینترنت الان چنده؟!؟؟؟!!!!
  - و بالاخره: یکم این پسر ما رو نصیحت کن درس بخونه، اينجوری كه اين همش پای كامپيوتره، هيچی نميشه آخرش!!!‌
 و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم كه اون 140 واحدی که ما (با بدبختی!!!) پاس کردیم ، اینها کجاش بود؟ و نكته مهم تر اينكه با عدم پاسخگويی مناسب به پرسش های سوپرعلمی فوق، طرف پيش خودش ميگه معلوم نيست ٤ سال تو دانشگاه چی کار ميكرده اين بي سواد!!!!

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

شجاعت!

این دو هفته اخیر emailی رو با مضمون زیر بیشتر از 4 دفعه دریافت کردم، اگه فقط یکی دو بار بود اشکال نداشت، واسه همین تصمیم گرفتم حتماً یک پست راجع بهش بنویسم.

"در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند. فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ ... دکتر شریعتی"



- خب اول از همه من در این پست نمی خواهم راجع به آقای شریعتی اظهار نظر کنم یا بگویم با طرز تفکرش موافقم یا مخالف فقط می خوام بپرسم که احتمال این که این اتفاق در ایران بیفته چند درصد است؟؟؟ شما که درس خوانده در مدرسه های ایران چه قدیم و چه جدید، چه دانش آموز 40 یا 50 سال پیش باشید چه 20 سال پیش یا امروز، فقط با شرط این که در ایران درس خوانده باشید با این سیستم بسته یک بعدیش، یک دقیقه فکر کنید چقدر احتمالش هست که یک دانش آموزی سه کلمه برای انشاء بنویسد و نمره 20 بگیرد؟؟؟
- ثانیاً آیا بنظر شما این کار جالبی است؟ ما در دبستان و دبیرستان و دانشگاه درس می خوانیم که چند کلمه یاد بگیریم که در آینده و محل کار و زندگی بتوانیم از آنها استفاده کنیم، ملاک سنجیدن این یادگیری هم "امتحان" است. فرد محصل در هر جای دنیا که بخواهید حسابش را بکنید وظیفه دارد کسب علم کند، متر اندازه گیری هم نمره امتحانش است، در غیراینصورت نباید پشت میز بنشیند و جای آنهایی را که امکانات کافی برایشان نیست را بگیرد. بنظرم این دانش آموز، بلد نبوده مانند سایرین چهار خط نوشته و نمره ای بگیرد. بنظرم این بیشتر شبیه به "ضعف" است تا شجاعت. ضعف ناتوانی در نوشتن انشاء.
- انشاء در لغت شروع کردن و بوجود آوردن،آغاز کردن، آفریدن، پدید آوردن و از خود چیزی گفتن را گویند و در اصطلاح علمی است که بدان علم راه دریافت معانی با الفاظ و عبارات پسندیده و دلپذیر چنان که گوارای طبیعت و نزدیک به فهم خواننده و روشن کننده مقصود نویسنده باشد شناخته شود. (این پاراگراف را از جایی برداشتم که لینکش را می گذاریم اگر خواستید متن کامل آن را بخوانید) 

با این تعریف نمی توانم بگویم اسم این سه کلمه انشاء است. 
- از همه گذشته با فرض نمره 20 دادن به این دانش آموز، حق بقیه ضایع شده است و حق آنهایی که فکرشان را بکار انداخته اند و وقت گذاشتند و افکارشان را روی کاغذ آوردند. از انصاف بدور است.
- ممکن است شخصی یا اشخاصی از این ایده خوششان آمده باشد ولی منطقی بنظر نمی رسد که قانون را همگی "دسته جمعی" زیر پا بگذارند. شرایط اخذ نمره برای همه شرکت کنندگان یک امتحان باید یکسان باشد. این شرط اولیه است.
امتحان انشاء چه فرقی دارد با امتحان ریاضی یا امتحان فیزیک و شیمی. برای آنها هم می توان یک چیزی درآورد و از زیر حل کردنشان در رفت، بنظر شما درست است؟
- از همۀ همه اینها که بگذریم به نظر شخصی من، اگر این اتفاق صحت داشته باشد، اصلاً شجاعت نبوده. شجاعت یعنی مردانگی یعنی دلیری، این عمل بیشتر شبیه به دور زدن است و بنظرم فاقد خلاقیت (البته اگر چنین استنباطی از آن می شود) و نوعی ساختارشکنی که از دانش آموزی دبیرستانی بعید بنظر می رسد.
خواجه نصیرالدین طوسی در باب شجاعت جالب گفته است:

 "شجاعت آن است که نفس غضبی نفس ناطقه را انقیاد نماید تا در امور هولناک مضطرب نشود و اقدام بر حسب رأی او کند تا هم فعلی که کند جمیل شود و هم صبری که نماید که محمود باشد و بالاخره حد اعتدال غضب را شجاعت گویند و طرف افراط را تهور و طرف نقصان را جبن گویند و از حد اعتدال آن که عفت است ، خلق کرم ، نجدت ، شهامت ، حلم ، ثبات ، کظم غیظ، وقار و غیره منشعب میگردد و از طرف افراط آن ، کبر، عجب و غیره منشعب میگردد. و از طرف تفریط آن مهابت ، ذلت ، خساست ، ضعف ، حمیت ، عدم غیرت و حقارت نفس منشعب میشود."

در نهایت فکر کنم بعضی مواقع ما ایرانیها دیگه خیلی ژست روشنفکری می گیریم بطوری که دیگه از اون وری سرازیر می شیم.
به هر حال من نظر خودم را گذاشتم، قضاوت با شماست.

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

Jackie Burroughs

Jackie Burroughs هنرپیشه دوست داشتنی سریال Road to Avonlea که در ایران با نام "داستانهای جزیره " پخش می شد. دیروز در 71 سالگی به علت سرطان معده درگذشت. (خدا رحمتش کنه)



این سریال که برای هم سن و سالهای من و پدر و مادرهایشان پر از خاطره است، محصول کشور کانادا بود و جوایز فراوانی را دریافت کرده است. در سالهای 1990 تا 1996 و شامل 7 فصل در کشورهای مختلف پخش می شد و مورد استقبال بسیاری قرار گرفت. داستان جذاب و بازیهای خوب و طبیعت بکر این سریال از رموز موفقیتش بود. من خودم بازی خاله Hetty که نقش آن را Jackie Burroughs بازی می کرد را خیلی دوست داشتم. چهره مهربان و بامزه او همیشه برایم جذاب بود. همیشه مرا به خنده می انداخت.




۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

قهوه تلخ آمد

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

قدرت

قدرت کلمه ای است که در معانی مختلف ظاهر می شود. با توجه به این که در چه موضوعی بخواهیم این کلمه را بکار ببریم. قدرت در ورزش، در عشق، قدرت در معنی آکادمیک آن، در کار، در سیاست هر کدام تعریف متفاوتی دارد.
ولی من می خواهم به معنی کلی آن نگاهی داشته باشم. آن چه همه ما در اولین لحظه ای که این کلمه را می شنویم به ذهنمان می رسد، یک توانایی است برای انجام کاری که نتیجه اش مثبت باشد و به اصطلاح در هدفی بخصوص موفقیت حاصل شود و بتواند عده ای را نیز سهیم کند که آنها نیز از نتیجه راضی باشند. 



اول از همه باید بگویم همیشه اشتباهی بوجود می آید در تعریف کلمه قدرت (Power) و تسلط (Authority). بیشتر افراد دنیا می پندارند که این دو لغت یک معنی واحد دارند.
جامعه شناسان بر این اعتقاد هستند که قدرت در قرون مختلف دارای معانی مختلف بوده است و برای مثال اعتقاد دارند در قرون گذشته سرمایه به مقدار زیادی قدرت بهمراه داشت ولی در قرن 21 نوع دیدگاه ها و اطلاعات کارآمد داشتن در مورد حرفه، مهم تر است.
آنها بر این باور تأکید دارند که قدرت و نفوذ می توانند خیلی بهم نزدیک باشند. قدرت همچنین پایدار و استوار است. عملی که روزی پیروز میدان و فردا شکست خورده است ضعف است نه قدرت. از این رو پول و سرمایه چون می تواند روزی در معرض ورشکستگی یا دزدی قرار بگیرند دیگر در این قرن قدرت به حساب نمی آیند.
این روزها اگر دقت کرده باشید به خیلی از افراد مشهور موفق در حرفه شان در دنیا، لقب امپراطوری می دهند، چون آنها محیطی را در اطرافشان بوجود آورده اند که قدرتی غالب بهمراه دارد.
روانشناسان معتقدند آنها این قدرت و توانایی را دارند که عده زیادی از مردم را با خود همراه کنند، بطوری که آنها نیز قبول کنند که همکاری داشته باشند یا بصورت مالی یا فکری یا عملی.
آن چه شما را بصورت داوطلبانه و باید بگویم مشتاقانه به سمت محصولی می کشد که چندین برابر قیمت تمام شده آن برایش پرداخت کنید، در حالی که نوع دیگری از آن را هم اکنون دارید، و اشکالش این است که فقط کمی قدیمی شده است، نشانه قدرت صاحبان و تولید کنندگان آن محصول است.
در شغل و حرفه قدرت مساوی موفقیت است. کنترل موقعیتها را در دست داشتن است. و این به پختگی و سیاست نیاز داد. روابط عمومی خوب و نفوذ مؤثر، درستکاری و امانت در کار همه قدرت به ارمغان می آورند.
قدرت کسی را زیر پا له نمی کند و برای بالا رفتن و پیشرفت پایش را روی شانه بقیه نمی گذارد. متکی به خویش است. به زور از کسی تقاضای کمک و گدایی نمی کند، از این رو آرام و مطمئن است و چون راه درست را نیز در پیش گرفته و مصمم است، به هدفش می رسد.
شخصی که نمی تواند کنترل موقعیتها را به دست بگیرد بشدت عاجز است و به زور متوسل می شود که ممکن است موردی بتواند کنترلی داشته باشد ولی موقتی است. قدرت انجام کار یا هنر همراه کردن عده ای را نیز با خود ندارد. از این رو قدرت به قدرت کاذب تبدیل می شود.
یادم می آید در دبیرستان که درس می خواندم سال اول مدیری داشتیم بسیار خشن و بی ادب همیشه زبانش به حرفهای ناروا می رفت و چهره اش از همان ابتدای صبح خشن و عصبانی بود، حتی لباس پوشیدنش نیز خشن بود. به بچه ها زور می گفت و از آنها انتظارات بی جا داشت. همه چهار ستون مدرسه را جاسوس گذاشته بود و به شدت به خیال خودش می خواست کنترل مدرسه را به دست بگیرد.
دبیرستان ما بسیار پرجمعیت بود و البته کنترل یک جمعیت زیاد، کاری بس دشوار است ولی او افراد زیادی را به استخدام گرفته بود و امکانات زیادی به علت رابطه خانوادگی با فرد بسیار معروفی نیز داشت. به خیال خودش "قدرتی" داشت. ولی او فقط یک ترسو و خشن در نتیجه یک ضعیف بود و صلاحش زور بود، همین. او معنی انضباط و دیسیپلین را نمی دانست و مثلاً می خواست مدرسه انضباط داشته باشد ولی مدرسه شبیه به پادگان شده بود. هر روز برای ورود به مدرسه همه کیف دانش آموزان بازحویی می شد و مقررات سختی برای ورود از درب مدرسه گذاشته بود، بطوریکه تک به تک وارد مدرسه می شدیم آن هم با آن جمعیت.
بچه های بی گناه به خاطر نمره انضباط مجبور به رعایت قوانین خودخواهانه او بودند. ولی پر واضح است که هیچ وقت دل بچه ها را بدست نیاورد و هیچکس را به غیر از معدودی از کارکنانش که حقوق خوبی به آنها می داد با خود همراه نکرد. به خاطر همین بعد از گذشت یکسال، آن به اصطلاح قدرتش کاملاً متلاشی شد و او را از مدیر بودن برای همیشه خلع کردند و شنیدم که دیگر حتی اجازه مدیریت در هیچ مدرسه ای را به او نمی دادند. البته به خاطر یک رسوایی اخلاقی که نمی خواهم در این جا به آن بپردازم که مورد بحث ما نیست، هم بود و همچنین شکایتهای زیاد والدین و دبیران و دانش آموزان.
سال بعد از آن و تا سال آخری که آن جا بودم مدیری به جای او آمد که واقعاً بنظرم قدرت داشت، بسیار آرام و با سیاست بود. جوی بسیار با نظم در مدرسه حاکم بود. بچه ها آرام بودند و احساس نمی کردند که به آنها ظلم می شود. او مدیریتش در مدرسه پایدار شد بدون زور یا خشونت بچه ها او را قبول داشتند دبیران حمایتش می کردند و او هم به مدیریت مدرسه، مسئولیت حقیقی اش می رسید و از همه مهمتر بین مردم احترام داشت و او را می خواستند همین به او اعتماد بنفس می داد و احتیاجی به شوی قدرت راه انداختن نداشت چون قدرت حقیقی را داشت. روز معلم اتاقش پر از گل و کارت و هدیه شده بود بطوریکه جای راه رفتن کم شده بود و گلدانهای گل را پشت درب اتاق او گذاشته بودند. بنظرم به هدفش رسیده بود و بقیه هم راضی بودند.
قدرتی که زور پشت سر آن باشد هیچ ارزشی ندارد، چون عده ای ناراضی خواهند بود و اگر این عده تعدادشان به اکثریت برسد برای صاحب زور نتیجه اش معکوس خواهد بود.
قدرتی که زور پشت سرش باشد، معنی دیگری هم دارد و آن "ترس" است. ترس باعث بودجود آمدن زور و فشار بی دلیل می شود. هر مقدار ضعف بیشتر باشد و یا حتی احساس ضعف بوجود آید، فرد بیشتر اصرار دارد حرفش را به کرسی بنشاند و مقدار زورگویی بیشتر می شود.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

عادل فردوسی پور

عادل فردوسی پور مجری توانایی است که اجرای برنامه نود را بعهده دارد. اگر به هزار و یک دلیل این برنامه را نمی بینید. به شما توصیه می کنم ببینید.
زمان برنامه البته زیاد مناسب نیست معمولاً قرار است ساعت 10:30 شب روزهای دوشنبه پخش شود ولی همیشه با تأخیر پخش می شود و چون دو سه ساعت هم طول می کشد، آدم خوابش می برد.
مجری این برنامه با همه برنامه های تلویزیونی صدا و سیما تفاوت دارد. مهمترین فاکتور این تفاوت میزان اطلاع آن از مسائل روز است. مشخص است که برای کاری که دارد مطالعه می کند و روی صندلیش که می نشیند سردرگم و خنگ بنظر نمی رسد. رک و صریح است البته حتماً محدودیتهایی برایش قائل هستند ولی تا جایی که بتواند سعی می کند حق به حقدار برسد. در تلفظ کلمات و اسمها مشکل ندارد. (در گزارش دهی فوتبال هم همیشه مطلع است و همیشه گزارش فوتبالی او از بقیه جذابتر است، راجع به بیوگرافی بازیکنان و ...)
بعضی مواقع کمی تند می رود مخصوصاً هنگام صحبت با بازیکنان ولی در کل منصف است و برنامه اش جذاب. کسی جرأت ندارد در برنامه اش دروغ بگوید چون به احتمال زیاد مچش باز می شود ولی خب بعضی ها چون عادت دارند، دیگه ترک عادت موجب مرض است.
در این مواقع با گفتن "باشه، باشه" سر و ته قضیه را هم می آورد ولی این باشه باشه گفتن یعنی من که قانع نشدم و حرفت را باور نکردم حالا تو هی زور بزن.
پخش مصاحبه های مایلی کهن هم از قسمتهای اکشن برنامه به حساب می آید، او که با همه دعوا دارد، سعی دارد خود را حق به جانب نشان دهد و در نهایت بی انصافی طرفش را می کوبد، هر کسی که توسط او کوبیده شود به شدت نزد مردم محبوب می شود و او چهره خودش را بیشتر نشان می دهد و ضعف شخصیتی او کاملاً مشخص می شود. ماجراهای دنباله دار مشکلات او با افراد دیگر همچنان ادامه دارد، و اصولاً بنظر می رسد دوست دارد مطرح باشد و تصویرش از تلویزیون نمایش داده شود.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

انتظار!

انتظار : اثر بزرگمهر حسین پور


۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

علی کریمی

محمد علی کریمی پاشاکی که جایزهٔ بهترین بازیکن سال فوتبال آسیا در سال 2004 را برای کشور به افتخار گذاشت. بازیکن محبوب فوتبال ایران، بعلت "جرمی" که به گفته حضور شاهدان انجام نداده است، از باشگاه استیل آذین اخراج شده است.


علی کریمی بعلت اعتراض به سردار آجرلو مدیرعامل باشگاه استیل آذین در باب لباس ورزشی بازیکنان و لج و لجبازی متداول در فرهنگ غنی ما ایرانیها که چندین هزار سال پیشینه دارد، اخراج شد. این چهره ملی- مردمی که بارها برای این کشور افتخار آفریده، دستخوش یک تصفیه حساب شخصی شده است.
علی کریمی هنگام حضورش در بونداِس لیگا، با اعلام قبلی به فلیکس ماگات سرمربی وقت بایرن مونیخ و موافقت او، با زبان روزه در تمرینات تیمش حاضر می‌شد. اخراج به خاطر روز‌ه‌خواری نه تنها در ساختار انضباطی فیفا جایی ندارد بلکه در فوتبال ایران هم برای نخستین بار رخ می‌داد و حتی در کشورهای اسلامی دیگر نیز سابقه نداشته ‌است (ما مقام اول رو کسب کردیم).


بنظر من اگر بازیکنی به این سرشناسی از موضوعی انتقاد داشته باشد، کوچکترین لطفی که به آن می شود کرد این است که به حرفهای او گوش داد و با خود برای یک دقیقه فکر کرد که آیا چیزی که درخواست دارد خیلی بر آوردنش سخت است یا خیر؟ برای باشگاه ثروتمندی مثل استیل آذین خریدن لباس مناسب برای بازیکنان چقدر خرج دارد؟ آیا صاحب باشگاه آقای هدایتی دغدغه اش لباس بازیکن است؟
آقای مدیرعامل، متأسفانه آنقدر بی تجربه هستید که حاضرید مبالغ زیادی به بازیکن پرداخت کنید تا برایتان مقام بیاورد، ولی حاضر نیستید خواسته های اولیه او را برای موفقیتش برآورده کنید؟
این که چهله تابستان بازیکنان تیم ملی را به اردویی گرم پر از پشه و گاو و گوسفند ببرید، یعنی این که من به بازیکن پول می دهم، او را آموزش می دهم، انتظار برد از او دارم، ولی امکانات در حد حداقل برای استراحت و راحتی را به او نمی دهم. این چه نوعی از مدیریت است؟ نوع مدرنش؟ یا پست مدرنش؟ 
این که حرف باید حرف ما باشد یک نوع پشرفته از حماقت است که در قرن 21 دیگه کارایی خودش رو از دست داده است.
اگر علی کریمی از موضوعی شکایت دارد و رسانه ای هم شد (شاید هم برای همین حساسیت ایجاد شده)، مدیر عامل باید پاسخگو باشد، باید او هم بیاید در تلویزیون و او هم دلایلش را عنوان کند (اگر مرد است). یا دلیلی دارد و حرفش حساب است یا دلیل محکمه پسندی ندارد و بازیکن باید اخراج شود.!!!! آخر تا کی باید شاهد لجبازیهای بی مورد آنهم در سطوح بالا باشیم؟
علی کریمی یک چهره ملی و محبوب است چه بازی کند چه نکند، چه گل بزند چه نزند باز هم محبوب است و این محبوبیتش را از دست نمی دهد چون آزاده است و مردمی و به اندازه کافی افتخار برای ایران کسب کرده است.
علی کریمی در جمع کودکان بی سرپرست
علی کریمی در کنار بابک معصومی - زمانیکه کسی کمکی به بابک معصومی نکرد علی کریمی تمام مخارج بیمارستانشو پرداخت کرد.  

علی کریمی در کنار بلندقدترین پسر ایران که در برنامه ماه عسل شرکت کرد. از بلندی قد خودش دچار عارضه شده بود. مجری ازش پرسید چه آرزویی داری. گفت سه تا آرزو دارم. یکی اینکه سالم باشم. لپ تاپ داشته باشم. و علی کریمی رو از نزدیک ببینم. همون شب علی کریمی یه لپ تاپ براش خرید و رفت به دیدنش و گفت هزینه درمانت هم میدم بری آلمان. هر سه تا آرزوشو برآورده کرد.


۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

BMI

این روزها در ایران در بین دسته ای از افراد لاغری بیش از اندازه شایع شده است. من خودم از طرفدارهای پر و پا قرص اندام زیبا هستم ولی اندام زیبا تعریف مشخصی دارد. خانمها یک استانداردی دارند، آقایان استاندارد دیگری و نباید اندامهای آنها شبیه به هم باشد.
با ورود ماهواره به ایران و دیدن کانالهای Fashion توسط ایرانیها، این فکر به ذهن دسته ای خطور کرد که اگر مثل این مانکنها لاغر باشیم پس زیبا هستیم. بعلاوه این موضوع هچ وقت در نظر گرفته نمی شود که این مدلها بعلت بلندی بیش از اندازه قدشان کشیده تر و باریک تر بنظر می رسند و از آن مهمتر نسبت اندازه پایین تنه به بالا تنه آنها (همه آنها پاهای بلند و کمر باریکی دارند با این همه، همگی از کفشهای پاشنه دار استفاده می کنند).
در مورد مدلهای فشن شوها، باید گفت که 90 درصد آنها کاملاً ناشناخته و آماتور هستند و مورد توجه نیستند. اگر دقت کنید، آنهایی که معروف هستند، اسم و رسمی دارند و به زیبایی معروف هستند از اندامهای متناسب و زیبایی برخوردار هستند. ولی چون ایرانیها شناختی از آنها ندارند و محدوده اطلاعاتشان کم است الگوبرداری محدود می شود به دیدن این برنامه ها.
در ابتدای دهه نود انتخاب این مدلها بر اساس بلندی قدشان و اندام زیبا و صورت زیبا صورت می گرفت، دهه نود پر از مدلهای معروف شده بود که فوق العاده زیبا بودند ولی این زیبایی به ضرر طراحان مد بود، چون هنگام شوها مردم بیشتر به اندام زیبای زنانه آنها و صورتشان توجه داشتند نه به لباس طراحی شده. 
به علاوه شرکت این مدلها بعنوان مدل عکس برای تبلیغات فوق العاده رواج پیدا کرده بود، در نتیجه توجه ها بیشتر به سمت شهرت و زیبایی بود تا طرح ارائه شده. نام چند تا از معروفترین Top Modelها به همراه عکسشان را در زیر می بینید.


سالهای بعد تصمیم گرفته شد تا انتخاب به گونه ای باشد که اندامها زیاد برجستگی نداشته باشند و به این منظور از لاغرترین ها استفاده می شد، صورتشان هم نباید خیلی زیبا باشد فقط قدشان بلند باشد تا هر لباسی به آنها می پوشانند خود را نشان دهد. 
آیا تا به حال دقت کرده اید که مدلها به هنگام اجرا، هرگز نمی خندند و یا حالتی به صورت خود نمی دهند، اینها همه برای آن است که جلب توجه نداشته باشند تا فقط به لباس آنها توجه شود. حتی راه رفتن آنها باید به حالت مشخصی باشد که راه رفتنهای مختلف جلب توجه نکند.
در پی این سالها متقاضیان مدل شدن در سراسر دنیا اقدام به رژیمهای سخت می کردند. راههای اشتباه را بر می گزیدند تا فقط لاغر باشند.
بعد از اثبات بیماریهای بسیار که توسط انجمنهای پزشکی به اثبات رسید و زیانهای این رژیمها، شاخصی بمنظور وزن طبیعی اشخاص ارائه شد. این فرمول بصورت زیر می باشد:



BMI یا Body Mass Index یا ترجمه معادل آن "شاخص جرم بدن" افراد از یک حدی نباید کمتر و یا بیشتر باشد. حاصل تقسیم وزن بر حسب کیلوگرم بر قد بر حسب متر به توان دو باید بین عدد 18.5 تا 25 باشد که بسته به نوع استخوان بندی افراد متفاوت است. (کسی که استخوان بندی درشتی دارد عدد 18.5 برایش بحرانی تلقی می شود) و مثلاً برای نژاد آسیایی مثل چینی و ژاپنی که استخوان بندی ظریفتر دارند 18.5 تا 22.9 حالت طبیعی به حساب می آید.
سایر اعداد بدست آمده بصورت زیر تفسیر می شوند:

کسانی که BMI آنها زیر عدد 16.5 بدست می آید وضعیتشان بحرانی است و وزنشان بسیار کم است. (خطرناک)
بین 16.5 تا 18.4 کسری وزن دارند.
بین 18.5 تا 24.9 نرمال.
بین 25 تا 29.9 اضافه وزن.
بین 30 تا 34.9 چاقی کلاس 1.
بین 35 تا 39.9 چاقی کلاس 2.
بالای 40 چاقی کلاس 3.(خطرناک و زیان آور)

جورجیو آرمانی طراح مشهور ایتالیایی پس از مرگ Ana Carolina Reston مدلی که بر اثر لاغری بیش از اندازه فوت شد، از پذیرفتن مدلهای با BMI زیر 18.5خودداری می کند.

اگر می خواهید اندام متناسب بهمراه سلامتی داشته باشید، به اندازه غذا بخورید، با تنوع کافی از همه مواد غذایی بخورید، ورزش کنید.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

جمله ای که نمی دانم از کیست؟

ما بعنوان انسان مسئولیتهایی داریم و مهمترین آنها این است که سعی کنیم زندگیمان هر روز از دیروز پربارتر باشد. هر شخصی بر پایه اعتقاداتش و سلیقه های شخصی، برای بدست آوردن آن چه که فکر می کند زندگیش را بهبود می بخشد، تلاش کند. قدمهایش به جلو باشد و در جاده پیشرفت. با دنیای امروز آشنا شود و قراردادهای آن را بیاموزد.
تبعیضها، کینه و غرض ورزی را کنار بگذارد. دشمنان خود را فراموش کرده و به فکر انتقام جویی نباشد. خشم و کینه روح انسان را آزار می دهد. اگر این آزارها زیاد شدند ممکن است روح انسان برای همیشه بمیرد.
فکر کنم یکی از مشکلات بشر امروز "تعصب" باشد. این که هر کسی فکر کند از دیگری برتر است و البته باهوشتر است. درست تر فکر می کند و هر آن چه که فکر می کند "حق" محض است. احتمالاً مسیحی ها فکر می کنند دینشان بهترین دین دنیاست و بوداییها دینشان از بقیه ادیان معنوی تر...
احتمالاً ژاپنیها فکر می کنند خلاقترین مردم دنیا هستند و هندیها فکر می کنند با هوش تر از بقیه هستند. فرانسویها فکر می کنند شیک پوش ترین مردم دنیا، و ایرانیها فکر می کنند که "آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری".
تعصب وجدان را نابود کرده و بذر نفرت می کارد.
اکثر کسانی که تعصب بی جا دارند،سعی می کنند تا آنجایی که می توانند چشم و گوششان را ببندند. چشم و گوش را نگه داشتند جای دیگر که صرف داره حسابی باز کنند، مستهلک می شه اگه زیاد استفاده بشه.
چند سال پیش آهنگی شنیدم که جمله فوق العاده معنی داری در آن بود. بعد از حدود 20 سال هنوز یادم نرفته است. 

Separation Breeds Prejudice
Prejudice Breeds More Separation

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

VIVA ESPAÑA

اسپانیا هم جام 2010 رو برد. بنظرم حقش هم بود.


ولی من هنوز باورم نمی شه که برزیل و آرژانتین حذف شدند. آخه خیلی حیفشون بود.
برزیل که در حقش ظلم شد واقعاً با اون داور مسخره...بگذریم.
کاکا و مسی هم که اصلاً باورم نمی شه.
شبکه 3 کلی واسه خودش کارت پستال پست کرد واسه پخش این مسابقات. آخه خریدن این مسابقات خیلی سخت بود، می دونید؟
نمی دونم چرا آهنگهاش رو نخریده بودند؟ این آهنگ به اصطلاح آفریقایی رو نمی دونم از کجا پیدا کرده بودند؟ خیلی خز بود. می توانستند همان کاری که همیشه می کنند، اقلاً بدون کلام سی ثانیه یکی از آهنگها رو پخش کنند.
لینک سه تا آهنگ معروف جام 2010 رو می گذارم.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

Nadia Bjorlin


نادیا بی اورلین هنرپیشه زیبای سریال Days of Our Lives (که زمان قبل از انقلاب هم در ایران با نام "روزهای زندگی" نمایش داده می شد، و تا امروز هم ادامه دارد) از مادری ایرانی و پدری سوئدی است.

مادرش در رشته دکوراسیون داخلی فعالیت دارد و پدرش در رشته موسیقی فعالیت داشت و در سال 1993از دنیا رفت. او که همیشه خارج از ایران زندگی کرده است، دختری با استعداد و با قابلیتهای بسیار بالایی می باشد.


 بعنوان خواننده اپرا و هنرپیشه بسیار موفق ظاهر شده است. در سریال روزهای زندگی در نقش Chloe Lane بازی می کند، که جزو کاراکترهای بسیار محبوب سریال بشمار می رود. پارتنر زندگی نادیا  Brandon Beemer که او هم هنرپیشه می باشد، است و در تبلیغات زیادی این زوج با هم ظاهر شده اند.


او تا به حال در سریالها، شوها، تبلیغات و فیلمهای تلویزیونی و سینمایی حضور پیدا کرده است. در کلیپی از Ricky Martin  هم بنام Shake Your Bon-Bon  حضور داشت. او همچنین با دو برادرش در گروهی بنام The Bjorlin Trio حضوری پررنگ داشته است.



این پست را به نادیا بی اورلین اختصاص داده ام چون خیلی دوستش دارم و از شخصیتش خوشم می آید. همیشه به نصفه ایرانی خود افتخار می کند و در یک جمله از هویت ایرانی بودنش فراری نیست. او بعلت استعدادش، پشتکارش و ذات مهربانش موفق و مطرح است. بسیار محبوب و دوست داشتنی است و همیشه خوب ظاهر می شود.
در عوض آن "بعضی ها " که هفت جد و آبادشان ایرانی است، و خودشان را در مصاحبه ها کانادایی معرفی می کنند (می دانید که منظورم به کیست؟ آن دو برادر خواننده) آنهم به این دلیل که می گویند می خواهیم معروف شده و جایمان را در عرصه بین المللی باز کنیم. (شما در عرصه ایرانی اول یک جای کوچک باز کنید، اون یکی پیشکشتون)
هویت ما چیزی است که نمی توانیم آن را تا ابد تغییر دهیم. با تغییر رنگ مو، رنگ چشم و جراحی بینی و داشتن اقامت کشوری، نمی توانیم وانمود کنیم متعلق به نژاد و تبار دیگری هستیم. آن چیزی که ما با آن زاده شده ایم غیر قابل تغییر است. یک فرد چینی می داند که همیشه چینی است حتی اگر از اول تا آخر عمرش هم خارج از چین بزرگ شده باشد (مهمتر این که بقیه هم این را خوب درک می کنند) فکر کنم ضعف شخصیتی که بعضی از ما داریم در هیچ ملیتی پیدا نشود.
من و دوستم با دختری در یکی از کشورهای خارج از ایران برخورد داشتیم که وقتی از او پرسیدیم ایرانی هستید؟ خود را هندی جا زد، در حالی که از دو کیلومتری داد می زد ایرانی است و من هنوز در تعجبم که هندی بودن برای او چه مزیتی به ایرانی بودن داشت.

امیدوارم روزی را ببینم که همه بعنوان ایرانی و به خاطر افتخارات کشورمان نظیر جمشید دلشاد، حسین ماندگار، بیژن پاکزاد، شهره آغداشلو، بهناز صراف پور، کریستین امانپور، رودی بختیار، نازنین افشین جم، محمد شاهیده پور، گلبرگ پارس تبار، آزیتا ولی نیا، آزاده تبازاده، امید کردستانی، سینا تمدن، پگاه انواریان، بیژن داوری، محسن معظمی، ناصر بزرگ گرایلی، فریناز کوشانفر، همایون سراجی، پردیس ثابتی، نوید نگهبان، نازنین بنیادی، مریم میرزاخانی، علی عسگرزاده لطفی، ناتاشا کامرانی، سوزان اعتضادی و هزاران هزار ایرانی موفق و سربلند در سراسر دنیا هم که شده از "هویت" و ایرانی بودن فرار نکنیم.