۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

Wonderwall = Wonderful

 Ryan Adams - Wonderwall


Today is gonna be the day
That they're gonna throw it back to you
By now you should've somehow
Realized what you gotta do
I don't believe that anybody
Feels the way I do, about you now
Backbeat, the word was on the street
That the fire in your heart is out
I'm sure you've heard it all before
But you never really had a doubt
I don't believe that anybody
Feels the way I do about you now
And all the roads we have to walk are winding
And all the lights that lead us there are blinding
There are many things that I
Would like to say to you but I don't know how
Because maybe, you're gonna be the one that saves me
And after all, you're my wonderwall
Today was gonna be the day
But they'll never throw it back to you
By now you should've somehow
Realized what you're not to do
I don't believe that anybody
Feels the way I do, about you now
And all the roads that lead you there are winding
And all the lights that light the way are blinding
There are many things that I
Would like to say to you but I don't know how
I said maybe, you're gonna be the one that saves me
And after all, you're my wonderwall
I said maybe, you're gonna be the one that saves me
And after all, you're my wonderwall
I said maybe, you're gonna be the one that saves me
you're gonna be the one that saves me
you're gonna be the one that saves me

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

انسان بودن

امروز عصر اتفاقی برام افتاد که می خواهم در موردش بنویسم.

کنار یکی از خیابانهای بسیار شلوغ، منتظر تاکسی ایستاده بودم.  یک ماکسیمای سیاه (همرنگ دلهای سرنشینانش) که می خواست از پارک در بیاید. با سرعت زیاد و بدون این که برگردد و عقب ماشینش را نگاه کند به من برخورد کرد و من بشدت به زمین خوردم. به روی زمین افتاده بودم و چون سرعتش هنوز کم نشده بود، نزدیک بود که با ماشین از روی من رد شود. زانوانم زخم شدند و مچ یکی از دستانم هم همینطور و پشت سرم بشدت درد گرفت، به گردنم با شدت ضربه خورد، فقط شانسی که آوردم و واقعاً نجاتم داد. لپ تاپم توی کوله پشتیم بود و هنگام برخورد قسمت عقب ماشین به شدت به کیفم و در نتیجه لپ تاپم خورد و مرا پرت کرد. انگار به نوعی سپرم شد.
به هر حال بلند شدم و به راننده که تا به او رسیدم، تازه از ماشین پیاده شده بود و پسری حدوداً 22 یا 23 ساله بود گفتم مگر وقتی دنده عقب می گیری پشت سرت را نگاه نمی کنی؟ و یک بد و بی راهی هم بهش گفتم.
 نکته ای که می خواهم بگویم و به خاطرش این پست را نوشتم این بود که بغل دست راننده خانمی نشسته بود که با پوششی برتر و سیاه خود را کاملاً پوشانده بود و من هم چون یک لحظه به او نگاه کردم متوجه نشدم که مادرش بود یا خواهرش یا هرکی، فقط خیلی خیلی برایم جالب بود که او اصلاً هیچ عکس العملی نشان نمی داد و سرش را به زور و به آرامی فقط به اندازه چند درجه کج کرد تا مرا که به پسرشان معترض بودم ببیند. من فکر می کنم اگر من یا هر کسی دیگر جای آن خانم بود بطور قطع از ماشین پیاده می شد که ببیند چه به سر آن که پسرش زیر گرفته آمده است. ولی این شخص چنان بی رگ و بی حس بود که تکان نمی خورد.
وقتی به کاری که داشتم رسیدم، در راه برگشت به خانه و تا همین الآن که دارم می نویسم به این موضوع فکر می کنم که چه اتفاقی ممکن است برای یک "انسان" بیفتد که تا این حد جان انسان دیگری برایش بی ارزش باشد. یعنی چه می تواند به سرش آمده باشد؟ همش فکرم درگیر این موضوع است که در خلال این سالها چه بر سر شعور و فرهنگ چندین هزار ساله که هر روز به آن می بالیم آمده است. فکر کنم هر حیوانی دیگر هم جای آن نشسته بود حتماً ناخود آگاه از ماشین خارج شده بود ببیند چه شده و آیا من زنده هستم یا مردم؟ کار راننده ماشین یک بی توجهی آنی و یک حرکت احمقانه بود، مثل کسی که مست باشد یا مواد مصرف کرده باشد ولی کار آن خانم نشانگر شخصیت و تربیتش بود.
به جای این که ما ایرانیها به فکر بالیدن به فرهنگ و پیشینه خود باشیم و یا به فکر چیزهای بی اهمیت که هیچ تأثیری در زندگیمان ندارد، بهتر است سعی کنیم اول از همه بعنوان یک انسان "انسان" باشیم. همین چیزهای کوچک است که چهره واقعی ما را نشان می دهد. هر جای دنیا هم که برویم کسی از ما راجع به پیشینه مان نمی پرسد، آنها ما را بر اساس رفتارمان، عکس العملمان و گفتارمان قضاوت می کنند. من از صمیم قلب متأسفم که در کشورمان کسانی داریم که انگار مرده اند و فقط حرکت می کنند، آنهم به زور. من از این جهت نام مرده به آنها می دهم، چون هیچ کدام از حسهایشان که در آدم زنده و نرمال کار می کند، در آنها کار نمی کند.
اگر دنبال معنی "انسان بودن" هستید، تعاریف زیادی وجود دارد برای دسترسی به یک تعریف ساده و کلی به لینک زیر بروید:

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

پسر من همش پای بازی کامپیوتره!


این متن را توسط ایمیلم دریافت کردم نمی دانم نوشته چه کسی است؟

سؤالات متداولی که از مهندسین کامپیوتر در جمع دوستان و آشنایان پرسیده می شود:

مهندس، 
- این کامپیوتر ما ویروسی شده، چیکارش کنیم؟

- الآن یه کامپیوتر توپ تو بازار چنده؟
 - این پسر من همش پای بازی کامپیوتره، مشکلی پیش نمیاد؟
 - فیلتر شکن تازه چی اومده؟
 - چطوری میشه Password یکی رو فهمید؟
 - چطور میشه فهمید دخترم تو اینترنت چیکار می کنه؟
 - این عکسهای ما همش یهو پاک شده، چیکار کنیم؟
 - کامپیوتر من بالا نمیاد، چیکارش کنم؟
 - کی میای پیش ما یه حالی به این کامپیوترمون بدی؟ سي دی های جديدتم بيار!!!
 - الان ویندوز چی خوبه؟!!!
 - چطوری میتونم سریع تایپ یاد بگیرم؟
 - يه لپ تاپ دست دوم مناسب توی دوستات كسی نميفروشه؟؟؟
  - به نظر تو RAM بیشتر تو سرعت بازی تأثیر داره یا CPU یا کارت گرافیک؟
 - بخوام کامپیوترم رو ارتقاء بدم چقدر پام در میاد؟
 - الان Bill Gates پولدارتره یا Steve Jobs؟
 - به نظر تو ممكنه قيمت Cool Disk از اينم پايين تر بياد؟؟؟
 - بخوام با کامپیوتر پول در بیارم چیکار کنم؟
 - کلاس چی برم؟
 - ميگن Nokia فلان مدلش خوب آنتن نميده. اما من شكلشو خيلی دوست دارم....حالا به نظرت چيكار كنم؟؟
 - واسه این کامپیوتر ما مشتری سراغ نداری؟
 - با اين كامپيوترت يه كدی بزن همه كانال های ماهواره ما باز شه!!!
 - چرا من تو وصل کردن دوربین دیجیتالم به کامپیوترم مشکل دارم؟
 - بلوتوث جديد چی داری؟ بفرست بياد!!!
 - اینترنت الان چنده؟!؟؟؟!!!!
  - و بالاخره: یکم این پسر ما رو نصیحت کن درس بخونه، اينجوری كه اين همش پای كامپيوتره، هيچی نميشه آخرش!!!‌
 و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم كه اون 140 واحدی که ما (با بدبختی!!!) پاس کردیم ، اینها کجاش بود؟ و نكته مهم تر اينكه با عدم پاسخگويی مناسب به پرسش های سوپرعلمی فوق، طرف پيش خودش ميگه معلوم نيست ٤ سال تو دانشگاه چی کار ميكرده اين بي سواد!!!!