امروز عصر اتفاقی برام افتاد که می خواهم در موردش بنویسم.
کنار یکی از خیابانهای بسیار شلوغ، منتظر تاکسی ایستاده بودم. یک ماکسیمای سیاه (همرنگ دلهای سرنشینانش) که می خواست از پارک در بیاید. با سرعت زیاد و بدون این که برگردد و عقب ماشینش را نگاه کند به من برخورد کرد و من بشدت به زمین خوردم. به روی زمین افتاده بودم و چون سرعتش هنوز کم نشده بود، نزدیک بود که با ماشین از روی من رد شود. زانوانم زخم شدند و مچ یکی از دستانم هم همینطور و پشت سرم بشدت درد گرفت، به گردنم با شدت ضربه خورد، فقط شانسی که آوردم و واقعاً نجاتم داد. لپ تاپم توی کوله پشتیم بود و هنگام برخورد قسمت عقب ماشین به شدت به کیفم و در نتیجه لپ تاپم خورد و مرا پرت کرد. انگار به نوعی سپرم شد.
به هر حال بلند شدم و به راننده که تا به او رسیدم، تازه از ماشین پیاده شده بود و پسری حدوداً 22 یا 23 ساله بود گفتم مگر وقتی دنده عقب می گیری پشت سرت را نگاه نمی کنی؟ و یک بد و بی راهی هم بهش گفتم.
نکته ای که می خواهم بگویم و به خاطرش این پست را نوشتم این بود که بغل دست راننده خانمی نشسته بود که با پوششی برتر و سیاه خود را کاملاً پوشانده بود و من هم چون یک لحظه به او نگاه کردم متوجه نشدم که مادرش بود یا خواهرش یا هرکی، فقط خیلی خیلی برایم جالب بود که او اصلاً هیچ عکس العملی نشان نمی داد و سرش را به زور و به آرامی فقط به اندازه چند درجه کج کرد تا مرا که به پسرشان معترض بودم ببیند. من فکر می کنم اگر من یا هر کسی دیگر جای آن خانم بود بطور قطع از ماشین پیاده می شد که ببیند چه به سر آن که پسرش زیر گرفته آمده است. ولی این شخص چنان بی رگ و بی حس بود که تکان نمی خورد.
وقتی به کاری که داشتم رسیدم، در راه برگشت به خانه و تا همین الآن که دارم می نویسم به این موضوع فکر می کنم که چه اتفاقی ممکن است برای یک "انسان" بیفتد که تا این حد جان انسان دیگری برایش بی ارزش باشد. یعنی چه می تواند به سرش آمده باشد؟ همش فکرم درگیر این موضوع است که در خلال این سالها چه بر سر شعور و فرهنگ چندین هزار ساله که هر روز به آن می بالیم آمده است. فکر کنم هر حیوانی دیگر هم جای آن نشسته بود حتماً ناخود آگاه از ماشین خارج شده بود ببیند چه شده و آیا من زنده هستم یا مردم؟ کار راننده ماشین یک بی توجهی آنی و یک حرکت احمقانه بود، مثل کسی که مست باشد یا مواد مصرف کرده باشد ولی کار آن خانم نشانگر شخصیت و تربیتش بود.
به جای این که ما ایرانیها به فکر بالیدن به فرهنگ و پیشینه خود باشیم و یا به فکر چیزهای بی اهمیت که هیچ تأثیری در زندگیمان ندارد، بهتر است سعی کنیم اول از همه بعنوان یک انسان "انسان" باشیم. همین چیزهای کوچک است که چهره واقعی ما را نشان می دهد. هر جای دنیا هم که برویم کسی از ما راجع به پیشینه مان نمی پرسد، آنها ما را بر اساس رفتارمان، عکس العملمان و گفتارمان قضاوت می کنند. من از صمیم قلب متأسفم که در کشورمان کسانی داریم که انگار مرده اند و فقط حرکت می کنند، آنهم به زور. من از این جهت نام مرده به آنها می دهم، چون هیچ کدام از حسهایشان که در آدم زنده و نرمال کار می کند، در آنها کار نمی کند.
اگر دنبال معنی "انسان بودن" هستید، تعاریف زیادی وجود دارد برای دسترسی به یک تعریف ساده و کلی به لینک زیر بروید:
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر